چه کسی می داند، شاید این فرداها هرگز از راه نرسند.
نظرات ()این تویی..
مسبب چشم گشودنم .. رها شدنم از رخوت ...
بهانه ام برای برخاستن ..گام برداشتن ..رفتن ٬ اما نترسیدن ..نهراسیدن ..
در باورم نمی گنجد جاری حضور همیشگی ات!
بی گمان همه زیستنم در پرتو نگاه آبی ات رنگ زندگی می گیرد .
.
.
تردید مرا ببخش !
نظرات ()باز هم منم و حصاری تاریک که گریزی از آن نیست و سکوتی که هرگز حتی به زخم سنگی نیز آشفته نشد
می بینی که ..پرم از ازدحام و آشوب٬پرم از حرفهای ناگفته٬پرم از بغضهای نشکفته .. ببین درست پشت همین چشمهایی که دوستش داری اشکهایی ست که روزهاست در انتظار جاری شدنند
سنگ نزن تاب زخم ندارم .. در برم گیر..بال که بگشایی دخترانت در آغوشت آرام می گیرند
نظرات ()
نظرات ()
ديريست خو گرفته ام با زندگی زمينی ام ،گمان می کردم شبيه هيچکس نيستم و زمين برای کسانيست که دلهاشان در انحصار يک عشق زمينی ست در گرو تعلقات دنيوی...
من در رويای آسمان بودم و غافل از اينکه برای رسيدن به آسمان هم، بايد از زمين گذر کرد
و اکنون زمين بستر نرميست در صبحگاهان پاييزی که مرا برای خوابی طولانی تر اغوا می کند.
نظرات ()
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی
که يک سر مهربانی دردسر بی
اگر مجنون دل شوريده ای داشت
دل ليلی از آن شوريده تر بی
”بابا طاهر عريان“
نظرات ()... همينطور که دو دستی بالشم را بغل کرده ام پرده را کنارميزنم و به مهتاب نگاه می کنم ..مثل هميشه بالای شاخه انار..
حرف می زنم ...
می خوانم نام رحمن را و نام تو را ..نام رحمن اشک به چشم می آورد نام تو گرما به سينه .
گوش کن ! به گمانم کسی زمزمه می کند:در سرم هوای آسمان است ..در دلم هوای تو ..
.
.
.
قياس می کنم ! چه فاصله ايست بين من تا اين سطوري که ديگر حوصله خواندنش را هم ندارم.
امشب حرفی برای گفتن بود ..به انتظار ..اما نيامدی!
نظرات ()سينه اش را به رکن يمانی نزديک می کند ،چشمهايش را می بندد و آرام زمزمه می کند :
” اِلهی وَ ربّی وَمَنْ لی غَيرک “
.
.
...و شمارگان باقی روزهای زندگيمان...
نظرات ()